|
|
جمعه دوازدهم آبان 1391
ه مناسبت فرا رسیدن سیزدهم آبان ماه، سالروز تسخیر لانه جاسوسی و روز دانش آموز، و با توجه به وظیفه خطیر و سنگین شما دبیران و مربیان پرورشی، در این ایام، مرکز یادگیری سایت تبیان طبق روال همیشه، متنی را ارائه نموده است که حتماً مورد استفاده جهت برگزاری مراسم شما عزیزان در مدرسه قرار خواهد گرفت. 
این سیزده آبان همان ثابت روز است
کین روز شده ثبت به دیباچه هرروز
هر سال به و ماه به و روز به وبه
امروز ز دیروز و دگر روز به امروز
امروز سیزده آبان، روز شگفتی است
روز خون است و قیام
روز حماسه است
روز پیروزی حق بر باطل
امروز روز 13 آبان روز دانش آموز است
امروز روزیست كه حوادث بزرگ و سرنوشت سازی را در پیشانی میهن اسلامیمان حك كرده است.
و چه عجیب كه ردپایی ثابت در تمامی این حوادث به چشم می خورد.
آری ردپای استكبار جهانی
اما چون گذشته دانشجویان و دانش آموزان با ایمان و غیور میهنمان با کمک درایت های مدبرانه امام خمینی(ره) موفق به تسخیر سفارت آمریكا شدند و این اتفاق مهر بطلانی بود بر دخالت و دست اندازی های استكبار جهانی.
آری دانش آموزانی كه هنگام تبعید امام خمینی(ره) در سال 1342 خردسالانی بیش نبودند سال ها بعد غیور مردانی در این خاك شدند كه بر ظلم و بیداد شوریدند. آنان درس را نه در پشت نیمكت های چوبی كلاس و بر تخته سیاه آن كه بر صفحه سپید پیشانی مردمان زجركشیده در كوچه و بازار آموختند. آنان خود را مجزا از جریان انقلاب نمی دانستند آن روزها همه از پیر و جوان، زن و مرد و كودك در اعتصاب و راهپیمایی شركت می كردند.
در آن روزها حتی گفتگوهای كودكان خردسال، نه بر سر بازی ها و بازیچه ها كه از ظلم شاه و راهپیمایی ها بود. دانش آموزان چنان سهمی در این جریان داشتند كه اگر صفحه ایی از اوراق خونین انقلاب به نام آنان رقم نمی خورد،
بر زحمات، رشادت ها و تلاش های آنان جفا شده بود، آن روزها دانش آموزان، اعلامیه های امام را رونویسی و پخش می كردند، شب ها خطر حكومت نظامی را نادیده می گرفتند و با خط های ابتدایی و ناپخته خود دیوارهای شهر را به شعارهای انقلابی مزین میكردند.
به راستی چگونه است که نوجوانی در ابتدای زندگی به بلوغ فكری و عقیدتی می رسد و خود را در جریان انقلابی وارد می كند جریاناتی که كه لازمه آن شناخت است؟
این ها را باید در فضای فكری آن عصر و به ویژه در كلام امام خمینی(ره) جست و از میان آن پرشورترین انقلاب قرن را ساماندهی نمود.
در آن روزها شعاری برگرفته از امام شهیدان و آزادگان امام حسین (ع) ورد زبان همگان بود:
ان الحیاه عقیدةٌ و جهاد
آری در سایه این تعالیم است كه نوجوان روزهای انقلاب، دانش آموز روزهای پرشور مبارزه و حماسه، از راهپیمایی ها، مبارزات و شعارها بیش از درس های مدرسه، تعلیم یافته و برای فراگیری بیشتر در روز 13 آبان 57 مدارس را به تعطیلی می كشاند و راهی دانشگاه تهران می شود.
در آن روز دانش آموزان مسلمان ایرانی در خون خود وضو گرفتند و به امام خود اقتدا نمودند و در قیام نماز، تنها خدا را بزرگ و لایق بزرگی خواندند و نمازشان را، رودرروی معبود و در بهشت او سلام دادند.
آری سیزده آبان در تاریخ انقلاب اسلامی برگی زرین و مقطعی حساس و مناسبتی پرخاطره است، در چنین روزی بود که فرزندان امام در مقابل دانشگاه تهران و خیابان های اطراف با شعار درود بر خمینی، مرگ بر شاه، پایه های حكومت را به لرزه در آورده و با گلوله های مأموران شاه به خاك و خون غلتیدند و دعوت حق را لبیک گفتند.
سخنان امام خمینی(ره) که به همین مناسبت در قالب پیامی از پاریس، برای ملت قهرمان ایران فرستاده بودند نیز چون گذشته چشمه نوری شد برای هدایتی دوباره در جهت ادامه این مبارزات: عزیزان من صبور باشید كه پیروزی نهایی نزدیك است و خدا با صابران است .... ایران امروز جایگاه آزادگان است .... من از این راه دور چشم امید به شما دوخته ام ... و صدای آزادیخواهی و استقلال طلبی شما را به گوش جهانیان می رسانم . و این گونه بود که سه ماه بعد از این حماسه غرورآفرین درست در روز 12 بهمن سال 1357 آسمان ایران میزبان رهبری هوشیار و با ایمان گشت.
آری آن روز امام خمینی(ره) بعد از سال ها دوری به میهنشان بازگشتند و چه قدر در آن لحظه باشکوه جای دانش آموزان و دانشجویان شهید روز 13 آبان 1357 خالی بود ... 
شهدا راهتان ادامه دارد
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 14:29 توسط mahziar |
|
|
|
|
سلمان ساوجی(غزل 22) |
دوشنبه هشتم آبان 1391
چــشــمــه چــشــم مـن از سـرو قـدت یـابـد، آب رشــتــه جــان مــن از، شــمــع رخـت دارد، تـاب تــشــنــه لـب گـرد سـراپـای جـهـان، گـردیـدم نیست سرچشمه، به غیر از تو و باقی است، سراب غــم ســودای تــو تـا در دل مـن، خـانـه گـرفـت خـانـهام کـرده خـراب اسـت غـم خـانـه، خراب آنــچــنــان، آتــش عــشـق تـو، خـوش آمـد دل را کــه بــیــفــتــاد، بــه یـکـبـارگـی از چـشـمـم، آب دیــده از شــوق تــو تــا، لــذت بــیــداری یــافـت هـیـچ در چـشـم مـن ای دوسـت، نـمیآید خواب عـــجـــب از زمـــره عــشــاق لــبــت، مــیمــانــم کـه هـمـه مـسـت و خـرابـند به یک جرعه، شراب ز چـــه رو بـــر هــمــه تــابــی و نــتــابــی، بــر مــن آفــتــابــا مــنــمــت خــاک و بــریـن خـاک، بـتـاب روز پـرسـش کـه بـه یـک ذره بـود گـفـت و شـنید عـــاشــقــان را نــبــود جــز ز دهــان تــو جــواب زان خــلــایــق کــه درآیــنــد، بــه دیـوان شـمـار مـثـل سـلـمـان عـجـب از ز آنـچـه در آیـد به حـساب
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 20:50 توسط mahziar |
|
|
|
|
ابوسعیدابوالخیر(رباعیات) |
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391
عـشـق آمـد و خـاک مـحنتم بر سر ریخت زان بـرق بـلـا بـه خـرمـنـم اخـگر ریخت خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان کـز دیـده بـجـای اشـک خـاکـسـتر ریخت
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 19:17 توسط mahziar |
|
|
|
|
اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک(سنایی-طریق التحقیق) |
سه شنبه هجدهم مهر 1391
گــر کــنــی قــهــر ازو نــفـیـس شـوی ورمــرادش دهــی خــسـیـس شـوی وه چـــه ســاده دلــی و چــه نــادان کـه نـدانـی تـو عـصـمـت از عـصـیان از صـــفــا ت حــمــیــده بــگــریــزی در صــــفـــا ت ذمـــیـــمـــه آویـــزی جــهــد آن کـنـیـه جـمـلـه نـور شـوی وزصـــفـــات ذمـــیــمــه دور شــوی در تو هم دیوی است و هم ملکی هـم زمـیـنـی بـه قـدر و هـم فـلکی تــرک دیــوی کــنــی مــلــک بــاشـی از شـــرف بــرتــر از فــلــک بــاشــی تــا از ایـن هـمـنـشـیـن جـدا نـشـوی دان کــه شــایــســتـهٔ خـدا نـشـوی
ادامه مطلب... |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 23:9 توسط mahziar |
|
|
|
|
در نصیحت فرزند خویش محمد(نظامی-هفت پیکر) |
چهارشنبه دوازدهم مهر 1391
ای پــســر هــان و هــان تــرا گــفــتـم کــه تــو بــیــدار شــو کـه مـن خـفـتـم چـــون گـــل بـــاغ ســـرمـــدی داری مـــــهـــــر نــــام مــــحــــمــــدی داری چــون مــحــمــد شــدی ز مــسـعـودی بــانــک بــرزن بــه کــوس مــحــمــودی ســکــه بــر نــقــش نــیــکــنـامـی بـنـد کــز بــلــنــدی رســی بــه چـرخ بـلـنـد تــا مــن آنــجــا کــه شــهــر بـنـد شـوم از بـــلـــنـــدیـــت ســر بــلــنــد شــوم
ادامه مطلب... |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 16:40 توسط mahziar |
|
|
|
|
بیان وادی طلب(عطار-منطق الطیر ) |
یکشنبه نهم مهر 1391
چــــون فـــرو آیـــی بـــه وادی طـــلـــب پــیــشــت آیــد هــر زمــانــی صــدتـعـب صــد بــلــا در هــر نــفــس ایــنـجـا بـود طــوطــی گــردون، مـگـس ایـنـجـا بـود جــد و جــهــد ایــنــجــات بـایـد سـالـهـا زانــک ایــنــجــا قــلــب گــردد کــارهــا مـــلــک ایــنــجــا بــایــدت انــداخــتــن مــلــک ایــنــجــا بــایــدت در بــاخــتـن در مــــیـــان خـــونـــت بـــایـــد آمـــدن وز هـــمـــه بـــیـــرونـــت بـــایـــد آمــدن
ادامه مطلب... |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 16:14 توسط mahziar |
|
|
|
|
حکایت مرد غافل(باب برزویه طبیب-کلیله و دمنه) |
پنجشنبه ششم مهر 1391
چون فکرت من بر این جمله بکارهای دنیا محیط گشت و بشناختم که آدمی شریف تر خلایق و عزیزتر موجودات است، و قدر ایام *عمر خویش نمی داند و در نجات نفس نمی کوشد، از مشاهدت این حال در شگفت عظیم افتادم و چون بنگریستم مانع این سعادت راحت اندک و نعمت حقیر است که مردمان بدان مبتلا گشته اند، و آن لذات حواس است، خوردن و بوییدن و پسودن و شنودن، وانگاه خود این معانی برقضیت حاجت و اندازه امنیت هرگز تیسیر نپذیرد، و نیز از زوال و فنا درآن امن صورت نبندد، و حاصل آن اگر میسر گردد خسران دنیا و آخرت باشد، و هرکه همت درآن بست و مهمات آخرت را مهمل گذاشت همچو آن مرد است که از پیش اشتر مست بگریخت وبه ضرورت خویشتن در چاهی آویخت و دست در دو شاخ زد که بربالای آن روییده بود و پایهاش بر جایی قرار گرفت. در این میان بهتر بنگریست، هردو پای بر سر چهار مار بود که که از سر سوراخ بیرون گذاشته بودند. نظر به قعر چاه افکند اژدهایی سهمناک دید دهان گشاده و افتادن او را انتظار میکرد. به سر چاه التفات نمود موشان سیاه و سفید بیخ آن شاخها دایم بی فتور میبریدند. و او در اثنای این محنت تدبیری میاندیشید و خلاص خود را طریقی میجست. پیش خویش زنبور خانه ای و قدری شهد یافت، چیزی ازآن به لب برد، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نه اندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آیند، و موشان در بریدن شاخها جد بلیغ مینمایند و البته فتوری بدان راه نمی یافت، و چندانکه شاخ بگسست در کام اژدها افتاد. و آن لذت حقیر بدو چنین غفلتی راه داد و حجاب تاریک برابر نور عقل او بداشت تاموشان از بریدن شاخها بپرداختند و بیچاره حریص در دهان اژدها افتاد.
ادامه مطلب... |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 21:45 توسط mahziar |
|
|
|
|
مولوی (غزل 444) |
سه شنبه چهارم مهر 1391
ســاقــی بــیـار بـاده کـه ایـام بـس خـوشـسـت امـــروز روز بـــاده و خـــرگــاه و آتــش اســت سـاقـی ظـریـف و بـاده لـطـیـف و زمـان شـریف مـجـلـس چـو چرخ روشن و دلدار مه وشست بــشــنــو نــوای نــای کـز آن نـفـخـه بـانـواسـت درکش شراب لعل که غم در کشاکش است امــروز غــیــر تــوبــه نــبــیــنــی شـکـسـتـهای امـروز زلـف دوسـت بـود کـان مـشـوش اسـت هــفــتــاد بــار تــوبــه کـنـد شـب رسـول حـق تـوبـه شـکـن حـق اسـت که توبه مخمش است آن صـورت نـهـان کـه جـهان در هوای او است بـر آب و گـل بـه قـدرت یـزدان مـنـقـش اسـت امـروز جـان بـیـابـد هـر جـا کـه مـردهای است چـشـمـی دگـر گشاید چشمی که اعمش است شـاخـی کـه خشک نیست ز آتش مسلم است از تـیـر غـم نـدارد سـغـری کـه تـرکـش است در عـاشـقـی نـگر که رخش بوسه گاه او است مـنـگـر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است بـس تـن اسـیـر خـاک و دلـش بـر فـلـک امـیـر بـس دانـه زیـر خـاک درخـتـش مـنعش است در خـاک کـی بـود کـه دلـش گـنج گوهر است دلـتـنـگ کـی بـود کـه دلـارام در کـش است ای مــرده شـوی مـن زنـخـم را بـبـنـد سـخـت زیـرا کـه بـیدهان دل و جانم شکرچش است خـامـش زنـخ مـزن کـه تو را مرده شوی نیست ذات تـو را مـقـام نه پنج است و نی شش است
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 20:56 توسط mahziar |
|
|
|
|
نعت پیامبر (خواجوی کرمانی) |
دوشنبه سوم مهر 1391
صــل عــلــی مــحـمـد دره تـاج الـاصـطـفـا صـاحـب جـیـش الـاهتدا ناظم عقد الاتقا بـلـبـل بـوسـتـان شـرع اخـتـر آسـمـان دین کــوکــب دری زمــیــن دری کــوکـب سـمـا تــاج ده پــیـمـبـران بـاج سـتـان قـیـصـران کــارگــشــای مــرسـلـیـن راهـنـمـای انـبـیـا سـیـد اولـیـن رسـل مـرسـل آخـرین زمان صاحب هفتمین قرآن خواجهٔ هشتمین سرا طـیـب طـیـبـه آسـتـان طـایـر کـعبه آشیان گــوهــر کـان لـامـکـان اخـتـر بـرج کـبـریـا مـنـهـدم از عـروج او قـبـهٔ قـصـر قـیصران مـنـهـزم از خـروج او خـسـرو خـطـهٔ خطا روی تـو قـبـلـهٔ مـلـک کـوی تـو کعبه فلک مـخـتـلـف تـو قـد هـلـک مـعـتـقـد تو قد نجا شـاه نـشـان قدسیان تختنشین شهر قدس ای شـه مـلـک اصـطـفا وی لقب تو مصطفی آیــنــهٔ ســپــهــر را مــهــر رخ تـو صـیـقـلـی دیــده آفــتــاب را خــاک در تــو تــوتــیــا شـاه فـلـک چـو بـنگرد طلعت ماه پیکرت ذره صـفـت در او فـتـد بـر سـربامت از هوا ای شـده آب زمـزم از خـاک در سرای تو کـعـبـه ز تست با شرف مروه زتست با صفا خـواجـو اگـرنـداشـتـی بـرگ بـهار عشق تو بــلــبــل بــاغ طــبـع او هـیـچ نـداشـتـی نـوا
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 15:11 توسط mahziar |
|
|
|
|
غزل 40 سعدی |
پنجشنبه سی ام شهریور 1391
چـنـان بـه مـوی تـو آشـفتهام به بوی تو مست کـه نـیـسـتم خبر از هر چه در دو عالم هست دگــر بــه روی کــســم دیــده بــر نـمـیبـاشـد خـلـیـل مـن هـمـه بـتهـای آزری بـشـکـسـت مــجــال خــواب نـمـیبـاشـدم ز دسـت خـیـال در ســرای نــشــایــد بــر آشــنــایــان بــســت در قــفــس طــلــبـد هـر کـجـا گـرفـتـاریـسـت مـن از کـمـنـد تـو تـا زنـدهام نـخـواهم جست غــلــام دولـت آنـم کـه پـای بـنـد یـکـیـسـت بــه جــانــبــی مــتــعـلـق شـد از هـزار بـرسـت مـطـیـع امـر تـوام گـر دلـم بـخـواهـی سـوخـت اسـیـر حـکـم تـوام گـر تـنـم بـخواهی خست نـــمـــاز شـــام قــیــامــت بــه هــوش بــازآیــد کـسـی کـه خـورده بـود مـی ز بـامـداد الـسـت نـگـاه مـن بـه تـو و دیـگـران به خود مشغول مــعـاشـران ز مـی و عـارفـان ز سـاقـی مـسـت اگــر تــو ســرو خــرامــان ز پــای نــنــشـیـنـی چـه فـتـنـههـا کـه بـخـیـزد مـیـان اهـل نشست بــرادران و بــزرگــان نــصــیــحـتـم مـکـنـیـد کـه اخـتـیـار من از دست رفت و تیر از شست حـــذر کـــنـــیـــد ز بـــاران دیــده ســعــدی که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست خــوشــســت نــام تــو بـردن ولـی دریـغ بـود در این سخن که بخواهند برد دست به دست
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 12:28 توسط mahziar |
|
|
|